اصطلاحات عرفانی

سالک:
 

سير کننده به سوي خدا که مادام در سير است، ميان مبدأ و منتها است. سالک کسي را مي‌گويند که به طريق سلوک به مرتبه‌اي مي‌رسد که از اصل و حقيقت خود آگاه شود و بداند که او همين صورت و نقش نيست و اصل و حقيقت او مرتبه جامعه الوهيت است که در مراتب تنزل، متلبس به اين لباس گشته و اوليت عين آخر شده و به مقام فناء في‌الله و مرتبت ولايت وصول يافته است. بعضي گويند سالک کسي است که به طريق تصفيه از مراتب کثرت به سير رجوعي در گذشته و به تجلي احديت در بحر وحدت فاني و مستغرق شده باشد. نيز گفته‌اند سالک، کسي است که در اثر مواظبت مقامات و طي مدارج معنوي و تحمل رياضات، در طريق وصول به حقيقت است.
مولوي گويد:
سالکان راه را محرم شدم                  ساکنان قدس را همدم شدم
طارمي ديدم برون از شش جهت          خاک گشتم فرش آن طارم شدم
خون شدم جوشيده در رگ‌هاي عشق            در  دو   چشم   عاشقانش  نم  شدم
مراد از سالک اول، حضرت آدم صفي است که چشمه لطف ازل و صندوق اعجوبه قدرت و نهال بوستان کرامت است. شيرواني گويد: سالکان هشت طايفه‌اند: دو فرقه از ايشان را سالکان و طالبان خوانند: يکي متصوفه، ديگر ملاميه. و چهار طايفه ديگر: طالبان و سالکان آخرتند که ايشان زُهّاد و فُقرا و خُدّام و عبادند. انصاري گويد: بدان که سالکان راه عبوديت سه مردند: يکي عابد، نفس وي مقهور خوف عقوبت، يکي عارف، دل وي مقهور سطوت قربت، يکي محب، جان وي مقهور کشف حقيقت.
(فرهنگ اصطلاحات عرفاني)

مجنون:
 قيس‌بن عامر که به خاطر علاقه فراوانش به ليلي، بعدها به نام مجنون معروف گشت از قبيله بني‌عامر بود. در فرهنگ تلميحات در مورد ليلي و مجنون اين گونه مي‌خوانيم:
ليلي بنت سعد از قبيله بني‌عامر از خردي، معشوق قيس‌بن عامر، يکي از افراد قبيله خود بود. پدر ليلي با عشق آنان مخالف بود، از اين رو ليلي به اصرار پدر همسر ابن‌السلام مي‌شود. کار قيس به جنون مي‌انجامد و از اين رو به او مجنون مي‌گويند. راه بيابان در پيش گرفته و با حيوانات دمساز مي‌شود و سرانجام در ناکامي مي‌ميرد. ليلي که همواره به مجنون وفادار مانده و هيچ گاه تسليم شوهر نشده است، سرانجام در اندوه و عشق مجنون درمي‌گذرد.
گويند که ليلي چندان زيبا نبوده است و از اين رو مجنون را در عشق او ملامت مي‌کردند، ليکن مجنون در پاسخ مي‌گفت که مي‌بايد ليلي را از دريچه چشم او ببينند.
گفت ليلي را خليفه کان تويي            کز تو مجنون شد پريشان و غوي
از دگر خوبان تو افزون نيستي            گفت خامش چون تو مجنون نيستي
(فرهنگ تلميحات)
ليلي و مجنون:
 ليلي معشوقه معروف مجنون که در ادب فارسي مظهر کامل عشق و عشق کل و نماينده تام معشوق شاعران شده است. او دختر مهدي‌بن سعد يا مهدبن ربيعه بود که مجنون‌بن قيس‌بن ملوخ عاشق او شد و در عشق او سر به بيابان نهاد و در فراق معشوقه شعرها گفت و خاک‌ها بر سر ريخت.
در ادب فارسي، ليلي مظهر عشق رباني و الوهيت است و مجنون مظهر روح ناآرام بشري که بر اثر دردها و رنج‌هاي جانکاه ديوانه شده و در صحراي جنون و دلدادگي سرگردان است و در جستجوي وصال حق به وادي عشق درافتاده و مي‌خواهد به مقام قرب حضرت لايزال واصل شود، اما بدين مقام نمي‌رسد مگر آن روزي که از قفس تن رها شود....
(فرهنگ اساطير)

خرابات:
در باره اين واژه، ريشه، معني و اطلاقات آن سخن بسيار است. اما اجمالا مي‌توان گفت که چون مي فروشي و مي گساري در شرع اسلام از جمله محرمات است. مي فروشان و سبوکشان در خارج از شهرها، در ويرانه‌ها و خرابه‌هاي متروک به اين کار مشغول مي‌شده‌اند و سپس به محل شاهدان شيرين‌کار و مي گساران و ساقيان اطلاق شده است. اگر چه گفته‌اند بدان سبب بر ميخانه‌ها نام خرابات گذارده‌‌اند که موجب مستي و خرابي سبوکشان مي‌شود. برخي نيز آن را شکل ديگر خور‌آباد يعني محل خوردن و نوشيدن دانسته‌اند.
اما در ادب عرفاني عبارت است از خراب شده صفات بشريت و فاني شدن وجود جسماني. خراباتي مرد کاملي است که از او معارف الهي بي‌اختيار صادر شود.
نيز گفته‌‌اند که " خرابات عبارت از خرابي اوصاف نفساني و عادات حيواني و تخريب قوت غضبي و شهواني و عادات و رسوم و تبديل اخلاق مذمومه است".
لاهيجي گويد: خرابات اشاره به وحدت است، اعم از وحدت افعالي و صفاتي و ذاتي. و ابتداي آن مقام فناي افعال است، و صفات خراباتي، سالک عاشق لاابالي است که از قيد دوئيت و تمايز افعال و صفات واجب و ممکن خلاصي يافته، افعال و صفات جميع اشياء را محو افعال و صفات الهي دارند و هيچ صفتي به خود و ديگران منسوب ندارد. نهايت اين خرابات مقام ذات است که ذوات را همه محو و در ذات حق يابد: " و اليه يرجع الامر کله.  "
اما شيخ محمود شبستري در گلشن راز تعريف زيبايي از خرابات ارائه مي‌دهد:
خراباتي شدن از خود رهايي است          خودي کفر است از خود پارسايي است
نشاني داده‌اند اهل خرابات                  که التوحيد اسقاط الاضافات
خرابات از جهان بي‌مثالي است             مقام عاشقان لا ابالي است
خرابات آشيان مرغ جان است              خرابات آشيان لامکان است
خراباتي خراب اندر خراب است             که در صحراي او عالم سراب است
خراباتي است بي حد و نهايت               نه آغازش کسي ديده نه غايت

قبض و بسط
گرفتگي و گشادي که در منازل از احوال محسوب است و از آن جمله قبض به مقام خوف و بسط به مقام رجا وابسته است. مولانا در "فيه ما فيه" بسط را به بهار و قبض را به خزان تشبيه مي‌کند.
اما نزد سالکان طريق، بسط عبارت از ارسال شواهد عبد است در مدارج علم و بسط در قلب، در حال کشف. عبارت از حالي است بدون تکلف که نه آمدنش به کسب است و نه رفتن آن به جهد. بسط در روزگار عارفان چون " رجا " باشد در روزگار مريدان.
بسط در مقام خفا، آن باشد که خداي تعالي بنده را منبسط گرداند با خلق ظاهرا ً و مقبوض باطنا ً . و اين رحمتي بود از حق به خلق تا همه اشياء درو گنجد و او در هيچ شيئي نگنجد و مؤثر باشد در اشياء و هيچ شيئي در او مؤثر نباشد.
قبض و بسط دو حالت‌اند که تکليف بنده از آن ساقط است و چنان که آمدنش به کسب نباشد، رفتنش به جهد نه.
قبض، قبض قلوب است و بسط عبارت بود از بسط قلوب اندر حالت کشف، و اين هر دو از حق است.

خضر
بعضي، خضر را پيامبران بني اسرائيل و برخي، بنده‌اي از بندگان خدا، همچون لقمان دانسته‌اند که علم بسيار داشت. و بدان جهت به اين نام خوانده شد که روزي روي سنگي بنشست، چون برخاست از زير آن سنگ، گياه سبز رسته بود.
برخي خضر را با اليسع و بعضي با الياس و گاه با ليا و ارميا مطابقت داده، حتي سفر موسي و يوشع را که در قرآن(کهف، 60) و بعد نيز اشاره شده، مأخوذ از سفر الياس و اليسع دانسته‌اند.
خضر به آب حيوان نيز دست يافت و تا رستخيز جاودانه شد. از اين رو، برخي منابع او را سرکرده لشکر اسکندر يا ذوالقرنين دانسته‌اند که در نتيجه تقواي خود و يا به دليل اين که چون بر مقدمه لشکر او بود، به نوشيدن آب حيات نائل آمد ولي اسکندر(ذوالقرنين) (1) از آن بي‌نصيب ماند. خضر راهنماي درياهاست. هر که در درياها (2) راه گم کند، او را راه نمايد و هر که بميرد، بر او نماز کند. نام خضر در قرآن نيامده است. اما بسياري از مفسرين مفهوم آيه 64 سوره کهف را مربوط به او دانسته و نوشته‌اند که موسي به طلب خضر شد تا از او علم بياموزد. زيرا خدا به او وحي کرد که من در زمين بنده ‌ اي از تو عالم‌تر دارم و نام او خضر است. از اين رو موسي، به همراهي يوشع به دنبال ماهي به دريا فرو رفت و وقتي از مجمع‌البحرين بازگشت، خضر را در حال نماز يافت. با هم به راه افتادند و خضر در اين سفر با سوراخ کردن کشتي و تعمير ديواري مخروبه و کشتن يک طفل، شگفتي و اعتراض موسي را برانگيخت و از چشم او پنهان شد. عرفا خضر و الياس را در زمره اوليا شمرده‌اند. خضر نمونه عشق و موسي مظهر عقل است که در همسفري خضر ناتوان است. آب حيات در درون ظلمت جاي دارد و خضر، که پير طريقت و زنده جاويد است، سالک را بدان راه مي‌نماياند. مطابق روايات، خضر بر افراد بخصوصي ظاهر مي‌شود. براي اولين بار، سنايي از ملاقات با خضر سخن به ميان آورده است. عامه مردم نيز معتقدند خضر براي افرادي که بخواهد ظاهر مي‌شود و مشکل آنها را از راه برمي‌دارد، حتي از طريق خاصي براي حاضر کردن خضر پيشنهاد کرده‌اند. (فرهنگ اساطير)
پی نوشت :
1- اسکندر: منظور شخصیت اسطوره‌ای اسکندر است نه شخصیت تاریخی.
2- دریا: دریای معرفت حضرت حق.

 

 

 

مطالب مرتبط