داستان حضرت نوح (ع)
روزگار درازی بود که قوم نوح بت پرستی می کردند . خداوند نوح را که مردی خوش بیان و شیرین زبان بود ، عقلی شایسته و حلمی فراوان داشت برای ارشاد آنان فرستاد . نوح از نعمت صبر در مقابل لجاجتها و قدرت پاسخ دادن به استدلالها بهرمند بود . نوح این ملت را بسوی خدا دعوت کرد ولی اعتنای نکردند اما ضعف ایمان آنان امید نوح را ضعیف نساخت و نگذاشت نا امیدی به قلبش راه یابد ، بلکه در ابلاغ رسالت خویش کوشش بیشتر نمود .
نوح که از پیامبران اولوالعزم بود نهصد و پنجاه سال در میان ملت خویش به دعوت پرداخت ، بر شکنجه ی آنان صبر کرد ، استهزاء آنان را به روی خود نیاورد شاید به راه راست هدایت گردند ، ولی گذشت روزگار و صبر و انتظار نوح بر تکبر و خود خواهی آنان افزود، لذا خداوند به نوح وحی کرد : « غیر از آنان که به تو گرویدند دیگری به تو ایمان نمی آورد ، بدین جهت از کارهای آنها غمگین مباش » .
وقتی نوح فهمید که فرموده خداوند صحیح است و دیگر کسی به او ایمان نمی آورد صبر نوح به پایان رسید و گفت : « بار خدایا ! هیچکس از کفار را روی زمین باقی نگذار ، زیرا اگر آنان را باقی گذاشتی ، بندگان تو را گمراه می سازند و غیر از مردمی تبهکار و افرادی که در کفران نعمت فرو رفته باشند اولادی از آنان به وجود نمی آید ».
خدا خواسته نوح را برای نابودی مخالفین وی برآورد و به او وحی کرد : « به دستور ما و در حضور ما به ساختن کشتی بپرداز و در باره آنان که ستم کرده اند با من سخن نگو ، اینها باید غرق گردند » .
نوح مکانی دور از شهر انتخاب کرد ، تخته ها و میخ ها را آماده ساخت و به کار کشتی سازی پرداخت ولی از سرزنش کردن و استهزاء ملت خویش آسایش نداشت . نوح اعتنایی به سرزنش آنان نکرد و به آنان گفت : « اگر ما را مسخره می کنید ما هم بزودی چنانکه ما را اکنون مسخره می کنید شما را مسخره می نماییم » .
خدا به نوح وحی کرد : موقعیکه فرمان ما صادر گردید و علامتهای قدرت ما آشکار شد باید بسوی کشتی خود رهسپار شو ی و هر کس که به تو گروید از میان ملت وخاندان خویش انتخاب کنی و از هر موجودی که روی زمین است و دارای جفت می باشد ، دو عدد بردار و با خود آماده ساز تا دستور خدا ابلاغ گردد .
درهای آسمان باز شد و آب جاری گردید ، چشمه ها شکافته شد و سیل تپه ها و بلندیها را فرا گرفت .نوح با سرعت به سوی کشتی خود شتافت و طبق دستور خدا از انسان و حیوان و درخت در داخل آنان قرار داد و به نام خدا سوار کشتی شد و به نام خدا حرکت و توقف کرد .
در این میان پسر نوح که بدبختی بر او غلبه کرده بود از پدر کناره گیری کرد و از دین پدر منحرف شد و در میان امواج خروشان دریا مبارزه می کرد نوح از این منظره دلش سوخت از فرزندش خواست که بسوی او برود و وارد کشتی شود و به دین پدر خویش بگراید اما فرزندش کنعان قبول نکرد و گفت بزودی به بالای کوهی می روم و خود را نجات می دهم. نو ح که دلش به رحم آمده بو رو به سوی خداوند کرد و گفت : بار خدایا فرزند من از خاندان من است و تو وعده دادی که که آنکس که به من بگرود واز خاندان من باشد نجات بخشی . خداوند به نوح خبر داد فرزند تو از خاندان تو نیست زیرا بد بختی بر او سبقت گرفته و کفر او تثبیت گردیده است شما کسانی را که به تو ایمان آورده اند و تصدیق پیغمبری تو را کرده اند جزء اهل بیت خود بشمار و من درباره این دسته از پیروانت وعده داده ام .
آب آسمان ایستاد و زمین آبها را بلعید و کشتی نوح روی کوه « جودی » قرار گرفت و گفته شد مرگ بر ستمگران . به نوح خطاب شد با سلامت بر زمین فرود آی ! تو و آن کس که به تو ایمان آورده پایین بیایید برکت شما را احاطه کرده و عنایت خدا شامل حالتان گردیده است که شما را سبز بخت و خرم گردانید .
بر گرفته از کتاب قصه های قر آن ، ترجمه مصطفی زمانی
شهره اکبر
مطالب مرتبط