یارا مددی فرما در این شب ظلمانی
سوی او شتافتم از شدت درد و رنج (درد ورنج نسیان و فراموشی)٬ ٬با وجود خنده و شادی جسم٬ صدای گریه
روحم مرا بیدار کرد. از آنجا که شادی وسرخوشی غیر متناسب با شرایط محیط،دلیل اختلال روحی و روانی
وبیماری است ٬مثل آن بیمار که در نهایت بیماری باز خندان و شادمان است٬ ویا مثل کودکی
که پدر یا مادرش را از دست داده ودیگران مشغول عزاداری هستند ولی او هنوز مشغول بازی وسرگرمی
است (که این صحنه برای دیگران که می دانند چه اتفاقی برای او افتاده وچه سرنوشتی در انتظارش هست٬
بسیار ناراحت کننده و غم انگیز است.)
من نیز که در عین دوری و هجران از خانه و بیماری و دربدری و بد بختی به چیز های بی ارزش و گذرای زندگی دل
خوش کرده بودم و همه عهدها ومیثاق ها را فراموش نموده بودم٬به او پناه بردم.
گفت:چرا دیر آمدی؟
گفتم:اسیر و دربند خصم بودم و راه گریز و مفری نداشتم.
گفتم:مٲموریت خویش را فراموش کردم و به جای انجام مٲموریت درآن کشور دور دست به دیدن بازارها و دیدنیها و باغ و بوستان رفتم.آنچنان جذبه ای داشتند که عهد دیرین و مٲموریت خویش و اینکه از کدام کشور آمده ام را فراموش نمودم.
افسوس که عمری پی اغیــار دویدیــم از یار بماندیـــم و به مقصـــد نرسیدیـــم
سرمایه زکف رفـــت و تجارت ننمودیــم جز حســـرت و اندوه متاعـــی نخریدیــم
بس سعی نمودیم که ببینیم رخ دوست جانـها به لـــب آمــــد رخ دلـــدار ندیدیــم
ما تشنه لـــب انـدر لــــب دریـــا متحـیر آبــــی به جز از خــون دل خود نچشیدیـم
ای بستـــه به زنجیر تـو دل های محبان رحمـی که در این بادیه بس رنج کشیدیم
چندان که به یاد تو شب و روز نشستیم از شام فراقــــت چو سحـــرگه ندمیدیــم
(میرزای نوغانی خراسانی)
صد هزاران دام و دانهست ای خدا ما چـــو مرغــــان حریـص بینــــوا
دم بــــدم ما بستــــهی دام نویــم هر یکی گر باز و سیــمرغی شویم
میرهانــــی هر دمـــی ما را و باز سوی دامی میرویـــم ای بینیـــاز
ما دریــن انــــبار گنـــدم میکنــیم گندم جمــــع آمـــده گم میکنیـــم
مینینــــدیشیم آخــــر ما بهـــوش کین خلل در گندمست از مکر موش
مــــوش تا انبار ما حفــــره زدسـت و از فنش انبار ما ویـــران شـــدست
اول ای جــــان دفع شــر موش کن وانگهان در جمــــع گنــدم جوش کن
بشنـــــو از اخبار آن صــــدر الصدور " لـا صلــــــــوة تـــم الا بالحضــــــــور"
گر نه موشی دزد در انبار ماســت گنــــدم اعمــال چل ساله کجاست
ریزهریزه صــــدق هــــر روزه چـــرا جمع مینایـــــد دریـــــن انبـار مــــا
لیک در ظلمـــــت یکی دزدی نهان مینهــــــد انگشــــت بر استارگان
میکشـــد استارگان را یک به یک تا که نفروزد چــــــراغی از فلــــــک
گر هــزاران دام باشــــد در قــــدم چون تو با مایی نبــــــاشد هیچ غم
چون عنایاتــــت بود با ما مقیــــــم کـــــــی بود بیمی از آن دزد لئیم
(مولانا)
هم خانه و کاشانه٬هم شهر و ده و جاده در دست پلید او گردیده چو ویرانه
در نقش نگهبان شد آن خصم قسم خورده تا آنکه فریبد او هم لشگر و هم شحنه
درد دل مــــن دانـــی ٬آه و طلبـــم دانـــی یارا مددی فرما در این شب ظلمانی
بار خدایا لطفت را از ما دریغ مدار ولحظه ای ما را به حال خود وامگذار که راه بس صعب ودشوار است و مسیر
بس خطرناک وهمه جا دشمن در کمین٬که خودت فرموده ای: "یافت من به عنایت است و پنداشتن که به خود
می توان به من رسیدن جنایت است"
(از تفسیر کشف الاسرار)
مطالب مرتبط