همیشه عشق بورز
روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند. او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نیش زد.مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.رهگذری او را دید و پرسید: "برای چه عقربی را که نیش می زند، نجات می دهی؟"مرد پاسخ داد: "این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم." چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟عشق ورزی را متوقف نساز. لطف و مهربانی خود را دریغ نکن، حتی اگر دیگران تو را بیازارند.
ممکن است
کشاورزي بود که تنها يک اسب برايکشيدن گاوآهن داشت. روزي اسبش فرار کرد. همسايه ها به او گفتند: "چه بد اقبالي!"اوپاسخ داد: "ممکن است"روز بعد اسبش با دو اسب ديگر برگشت. همسايه ها گفتند: "چه خوششانسي!"او گفت:"ممکن است"پسرش وقتي در حال تربيت اسبها بود افتاد و پايش شکست. همسايه ها گفتند: "چه اتفاق ناگواري!"او پاسخ داد: "ممکن است"فرداي آن روز افراددولتي براي سربازگيري به روستاي آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او رانبردند. همسايه ها گفتند:"چه خوش شانسي! " او گفت: "ممکن است!"و اين داستان همچنان ادامه دارد [...] همانطور که زندگي ادامه دارد
منبع: يادداشتهايي از يک دوست , آنتوني رابينز
وحید اکبر
مطالب مرتبط