اصحاب کهف

ابن اثير در "كامل" آورده كه اصحاب كهف در عهد دقيوس يا دقيانوس سلطان كشور روم و در شهر افسوس (نزديك شهر ازمير تركيه) زندگى مى‏كردند و كيش آن قوم بت‏پرستى بوده، و رقيم لوحى بوده كه داستان آنها در آن نوشته شده بوده و آويز درب غارى بوده كه در آن خفته بوده‏اند و آنان به شريعت عيسى بوده‏اند. (كامل : 355ج1 (

داستان آنچنان كه از آيات و روايات مربوطه استفاده مى‏شود به طور خلاصه اين است :
شش تن از خاصان و به نقلى از وزراى دقيانوس امپراطور روم كه در قرن سوم ميلادى مى‏زيسته و يا سلطانى قبل از دوران مسيح كه آن سلطان بت‏پرست و يا مجوسى مسلك بوده و آن شش نفر به عقل و درايت خويش به خود آمده از دين سلطان رويگردان شده به دين صحيح يكتاپرستى گرائيدند و در آغاز تك‏تك آنها چنين توجهى پيدا كرده و بالاخره با رعايت تقيه و احتياط نيت خويش را به يكديگر فهماندند و بر اين تصميم شدند كه بايد از اين تشكيلات فرار نموده و دين خود را نجات داد. حسب اين تصميم روزى به عنوان رفتن به شكار هر شش تن متفق از شهر بيرون شدند و در راه كه سخت تشنه شده بودند به چوپانى برخوردند و راز خويش را با وى در ميان نهادند و او نيز با آنها همراه شد و سگ چوپان نيز آنها را رها ننمود و به كوهى در آنجا جهت استراحت رفته به غارى پناه بردند و خداوند به آنها عنايت كرد و جهت رفع وحشت از آنها آنان را به خواب طولانى سيصد و نه ساله فرو برد تا روزگارى كه آن دولت و حكومت كفر سرنگون گشت و حاكمى عادل و دين‏دار جايگزين آن شده بود از خواب بيدار شدند، گمان كردند خوابشان يك روز يا كمتر بوده و چون گرسنه بودند يكى از ياران را به شهر فرستادند كه نان و برگى فراهم كند و به وى گفتند: چنان برو كه ترا نشناسند. وى چون به شهر درآمد وضع شهر و مردم آن را دگرگون يافت، پول خود را به خواربار فروش داد وى به ديده تعجب در آن نگريست كه آن سكه سيصد سال قبل بود. از او پرسيد: كيستى و از كجا مى‏آئى؟ وى چون دريافت كه اين مردم مردمى ديگرند شرح داستان را بگفت و مواد غذائى لازم را فراهم نمود و به غار بازگشت و ماجرا را به ياران بازگفت، آنها به وحشت افتادند كه مبادا از بقاياى دولت دقيانوس كسى مانده باشد و آنها را مورد آزار قرار دهد، مجدداً خداوند خواب را بر آنها گماشت و به رعب محفوظشان داشت كه چون جمعى از شهر به ديدن آنها آمدند و آنها را خفته ديدند و هر چه آنها را صدا زدند بيدار نشدند جرأت نزديك شدن به آنها نكرده و دانستند اين آيتى از آيات خداوند است لذا بر اين شدند كه به كنار غار نمازگاهى بسازند.

و اما رقيم چنانكه از عطف اين كلمه به "كهف" در قرآن و عدم ذكر داستان ديگرى در آن جز داستان اصحاب كهف و نيز از كلمه رقيم كه به معنى مرقوم است برمى‏آيد ظاهراً همان لوحى باشد كه داستان آنها در آن مرقوم و مكتوب بوده و به درب آن غار آويخته بوده است چنانكه از ابن اثير نقل شد. ولى برخى مفسرين اصحاب رقيم را مستقل مى‏دانند و حديث ذيل را به آنها ربط مى‏دهند: از حضرت رسول (ص) روايت شده كه سه نفر بودند كه در سير و سياحت بسر مى‏بردند اتفاقاً به غارى منزل گزيدند و در آنجا روزگار را به عبادت مى‏گذراندند ناگهان تخته سنگى از فراز كوهى سرازير گشت و درب غار را ببست، يكى از آنها گفت: اى ياران به خدا سوگند ما از اين مغاك نجات نيابيم جز اينكه خدا خود ما را نجات دهد، بيائيد، هر يك از ما هر كارى را كه در مدت عمرمان خالص براى خدا انجام داده‏ايم به زبان آريم و خدا را بر سر مهر آوريم باشد كه از مهلكه نجات يابيم. يكى از آنها گفت : خداوندا اگر تو مى‏دانى كه من روزگارى در آرزوى ملاقات زنى زيبا و ثروتمند بودم و سرانجام به وى رسيدم و او رام من گشت تا جائى كه هر دو آماده آميزش شديم ولى در آن هنگام به ياد تو افتادم و از خوف تو فوراً از جاى برخاستم، راست مى‏گويم اين سنگ را از سر راه ما بردار. پس سنگ اندكى به كنار رفت كه غار روشن شد. ديگرى گفت: خداوندا تو آگاهى كه من مزدورى داشتم كه او را به نيم درهم اجير كرده بودم ولى چون كار را به انجام رساند گفت: من به اندازه دو نفر كار كرده‏ام و بايستى يك درهم به من بدهى، نيم درهم را نگرفت و رفت و دگر او را نديدم، اما من به آن نيم درهم او مقدارى گندم خريدم و كاشتم و محصول آن را نگهدارى كردم تا پس از مدتى كه او پيدا شد من به جاى نيم درهم ده هزار درهم به وى دادم. اين كار من از خوف تو بوده سنگ را از سر راه ما بردار. سنگ مقدارى به عقب رفت. نفر سوم گفت: پروردگارا تو ميدانى كه من پدر و مادرى داشتم و پيوسته در خدمت آنها بودم تا اينكه روزى مقدارى شير جهت غذاى آنها آوردم، آنها در آن حال به خواب بودند نخواستم آنها را ناراحت كنم و از خواب بيدار كنم و از جهتى اگر ظرف شير را به كنار بسترشان مى‏نهادم بسا حشره‏اى در آن مى‏افتاد لذا ظرف شير را همچنان به دست گرفتم تا از خواب برخاستند، اگر تو مى‏دانى اين كار براى رضاى تو بوده ما را نجات بخش. پس سنگ آنچنان به كنار رفت كه توانستند از آن مغاك بيرون آيند. آنگاه پيغمبر (ص) فرمود: هر كسى كه با خدا صادق بود بدين سان نجات يابد. (بحار: 14 (












مطالب مرتبط