حکایات
آورده اند كه در مدينه زني بود در عهد رسول خدا (ص) كه آن زن دايم روزه داشتي و غيبت كردي. روزي به خدمت حضرت رسول (ص) آمد. حضرت فرمود: چرا دايم در گرسنگي بسر ميبري و چيزي نميخوري؟ آن زن گفت: يا رسول الله (ص) روزه مي دارم. حضرت فرمود كه تو روزه نداري، عبث گرسنگي ميخوري كه زبان خود را از غيبت و فحش نگه نمي داري. آن زن به خانه رفت و تا سه روز خاموش بود. حرف نزد و از خانه بيرون نيامد و حرف لغوي بر زبان نياورد. مرتبه ديگر به خدمت آن حضرت رفت. حضرت فرمود كه امروز روزه تو صحيح است كه زبان را به بد گفتن و غيبت آلوده نساختي. بدان كه روزه داشتن طعام و آب نخوردن تنها نيست. بلكه زبان خود را از فحش و غيبت نگاه بايد داشت كه روزه صحيح آن است كه جمله اعضا وجوارح خود را به خصوص زبان را از غيبت و هرزه نگاه داري و از آنچه تو را منع و نهي كرده اند باز داري.
تو مكن غيبت و دروغ مگوي *** دل خود را ز بغض و كينه بشوي
منبع: گنجينه 28 برگزيده متون كهن/ تير 1382/ ص 112/ مركز پژوهشهاي اسلامي صدا و سيما
روزی از روزها حضرت موسی برای مناجات به کوه طور می رفت. در بین راه چشمش به یک کودک نا بینا افتاد که در کنار استخری غمگین و پریشان نشسته اما کودکان دیگر با سرور و نشاط مشغول شنا هستند .
پیغمبر پاک دل از دیدن چنین منظره دردناک خیلی ناراحت و متاسف میگردد .
وقتیکه به کوه طور می رسد بعد از تمام شدن مناجات از پروردگار عالم تقاضای بینایی آن کودک را می نماید .
آنوقت بر می گردد می بیند که چشم همان کودک نا بینا باز شده و هر چه که به دستش رسیده فرو کرده به کناره های استخر و بچه هائیکه با شور و نشاط سر گرم شنا بودند زخمی و خون آلود شده اند .
حضرت موسی از دیدن چنین منظره حیرت آور از کرده خویش پشیمان می شود .
دو باره راه کوه طور را پیش گرفته و در آنجا رو می کند به سوی پروردگار عالم می گوید :
خدایا خداوندا مرا ببخش از اینکه بدون مطالعه به کارهای سری تو دخالت نمودم و چنین تقاضا را از درگاه مبارکت نمودم .
هیچ کس نباید به کارهای سری تو دخالت نماید تو خود بهتر می دانی که چگونه نظام طبیعت را حفظ نمایی .
حضرت عبدالله بن جعفر طيار(ره) روزي از نخلستاني عبور ميکرد. غلامي را ديد در سايه نخلي نشسته و در پيش روي او سگ مفلوکي زانو زده است.
غلام از توبره خود قرص ناني بيرون آورد و پيش سگ انداخت. سگ آن را خورد و غلام گرده ديگري برآورد و باز به سگ داد که آن را نيز خورد. باز براي سومين بار غلام مذکور آخرين قرص ناني را که در توبره داشت پيش سگ انداخت.
عبدالله به نزديکش رفت و از غلام پرسيد: جيره روزانه تو چند قرص نان است؟
گفت: سه قرص نان! عبدالله گفت: سه قرص نان که داشتي براي اين حيوان دادي، پس خود تو چطور روزگار مي گذراني؟
گفت: اين حيوان از راه دور آمده بود و من احساس کردم که گرسنه است. شرط انصاف نبود که او را محروم از نزد خود برانم. امشب گرسنه به سر خواهم برد و اگر فردا زنده باشم روزي هم براي من خواهد رسيد.
عبدالله متعجب شد و بر جوانمردي آن غلام آفرين گفت.
نزد صاحب نخلستان رفت، نخلستان را از او خريداري نمود و غلام را نيز خريد و آزاد ساخت؛ سپس نخلستان را به وي بخشيد.
حضرت یوسف در زمان سلطنتش در قصر نشسته بود دید جوانی با لباس كهنه و چروك از پای قصر او عبور می نمایدجبرئیل شرفیاب خدمتش بود عرض كرد : ای یوسف این جوان را می شناسی ؟
فرمود نه عرض كرد: این همان طفلی است كه در گهواره به سخن در آمد و شهادت به پاكدامنی تو داد از لوث عصیان عزیز مصر .
حضرت فرمود:او را بر من حقی است.
پس فرستاد آن جوان را احضار نمودند:
چون حاضرش كردند، امر نمود او را تنظیف نموده و اكرام و انعام زیاد در حق او مرعی داشت .
جبرئیل از وضع حضرت یوسف با آن جوان تبسم نمود .
یوسف فرمود :یا اخا جبرئیل در حق او كم احسان نمودم كه تبسم كردی ؟
عرض كرد: نه و لیكن تبسم من از آن جهت بود كه هر گاه تو مخلوقی هستی كه در حق این جوان بواسطه یك شهادت حقی در باره تو در حال بی شعوری از او ناشی شده است این همه احسان بنمایی، پس آیا خداوند كریم در حق بنده مومن خود كه تمام عمر شهادت حق بر توحید او داده چقدر احسان خواهد نمود
درويشي کودکي داشت که از غايت محبت، شب پهلوي خودش خوابانيدي. شبي ديد که آن کودک در بستر مي نالد و سر بر بالين مي مالد. گفت: اي جان پدر چرا در خواب نمي روي؟ گفت: اي پدر! فردا روز پنجشنبه است ومرا متعلما (درس هاي) يک هفته پيش استاد عرضه مي بايد که از بيم در خواب نمي روم مبادا که درمانم، آن درويش صاحب احوالاتي بود. اين سخن بشنيد نعره اي زد و بي هوش شد. چون با خود آمد گفت: واي بر من، واحسرتا؛ تا کودکي که درس يک هفته پيش معلم عرض بايد کرد شب در خواب نمي رود پس مرا که اعمال هفتاد ساله پيش عرش خدا در روز مظالم (قيامت) بر خداي عالم الاسرار عرض بايد کرد حال چگونه باشد؟
مطالب مرتبط