شخصيتى كه در قرآن كريم، سوره كهف بدين وصف از آن ياد شده است. در وجه توصيف آن بدين صفت اختلاف است: دو ضفيره مانند دو شاخ بر سر داشته (ضفيره موى پيچيده بافته بر سر را گويند). بر دو سوى سر او دو شاخ مانند بوده كه عمامه آنها را مىپوشانيده است . بدين جهت كه وى بر دو سوى زمين )مشرق و مغرب) استيلا يافت، كه خاور و باختر را دو شاخ خورشيد فرض كنند. دو قرن عمر كرد، يعنى به اندازه عمر دو نسل بشر زيست. در جنگ ، دو ضربت بر دو طرف سرش اصابت كرده بود و جاى آن دو نمايان بود .
در سوره كهف ضمن چند آيه ، نام شخصى از تاريخ قديم آمده است، كه وى به ذىالقرنين ملقّب است .
ظاهر اسلوب آيات اين است كه از نبى(ص) در مورد ذوالقرنين سؤال شده است، و اين آيات در پاسخ سؤال آمده است. ترمذى و نسائى و امام احمد در مسند خود روايت كردهاند كه قريش به اشاره علماى يهود ، امورى از پيغمبر پرسيدند، كه يكى از آنها مسئله ذو القرنين بود و گفتند اين مرد كيست و اعمال او چه بوده است؟ و قرطبى از سدى روايت كند كه يهود گفتند : ما را از پيغمبرى خبر ده كه خداى نام او را در تورات نياورده بجز در يك جاى . پيغامبر (ص) پرسيد : آن كيست ؟ گفتند: ذو القرنين . ابن جرير و ابن كثير و سيوطى نيز در تفاسير خود رواياتى آوردهاند .
»خصايص ذو القرنين در قرآن «
خلاصه آنچه در آيات از خصايص ذوالقرنين آمده اين است :
- مردى را كه از پيغمبر پرسيده ، ذوالقرنين نام داشته يعنى اين نام يا لقب را قرآن از خود وضع نكرده ، بلكه آنان كه درباره وى پرسيدند اين نام را بر او اطلاق كردند و از اين روى فرموده است: "و يسئلونك عن ذى القرنين" .
- خداى او را ملك بخشيده و اسباب فرمانروائى و غلبه براى وى آماده كرده است .
- اعمال بزرگى را كه وى در جنگهاى عظيم خويش انجام كرده ، اين سه امر است :
اوّل ، غربى: از بلاد خود به سوى غرب متوجّه گرديد و تا جايگاهى كه نزد او حدّ مغرب به شمار مىرفت ، رسيده و در آنجا خورشيد را بدانسان يافته كه گوئى در چشمهاى فرو مىرود. دوّم ، شرقى: و همچنان پيش رفته است تا به سرزمينى رسيده كه آبادان نبوده است و در آن، قبايل بدوى سكونت داشتهاند .
سوّم: به جايگاهى رسيده است كه در آن تنگناى كوهى بوده و از پشت كوه ، گروهى موسوم به يأجوج و مأجوج سا كن بودهاند كه بر اهالى اين سرزمين ، از هر سو مىتاختند و به غارت مىپرداختند و آنان ، مردمى وحشى و محروم از مدنيّت و خرد بودند .
- پادشاه در تنگناى كوه براى حفظ مردم از دستبرد و غارت يأجوج و مأجوج ، سدّى بنيان نهاد .
- اين سدّ تنها از سنگ و آجر ساخته نشد ، بلكه در آن آهن و مس نيز به كار رفت از اين رو سدّى بلند برآمد ، بدانسان كه غارتگران از دستبرد بدان عاجز آمدند .
- اين پادشاه به خدا و به آخرت ايمان داشت .
- پادشاهى دادگر بود و نسبت به رعيّت عطوفت داشت، و هنگام كشورگشائى و غلبه، قتل و كينه ورزى را اجازه نمىداد ؛ از اين رو زمانى كه بر قومى در غرب چيره شد، پنداشتند كه او هم مانند ديگر كشورگشايان ، خونريزى آغاز خواهد كرد ولى او بدين كار دست نبرد، بلكه به آنان گفت: هيچگونه بيمى پاكان شما در دل راه ندهند، و هر يك از شما كه عملى نيكو كند ، پاداش آن را خواهد يافت .
با آنكه آن قوم ، بى ياور و دادرسى در چنگال قدرت او بودند، با ايشان شفقت كرد و به دادگرى و نيكوكارى دل آنان را بدست آورد .
- به مال آزمند نبود . زيرا هنگامى كه براى پى افكندن سدّ ، مردم خواستند به گردآورى مال پردازند ، از قبول آن امتناع كرد و گفت: آنچه را خداى به من ارزانى داشته ، مرا از اموال شما بى نياز مىكند ؛ لكن مرا به قوّت بازو يارى دهيد ، تا براى شما سدّى آهنين برارم .
و اما حديث :
وى به سن دوازده سالگى به حكومت تمامى روى زمين رسيد و سى سال دوران حكومتش بود .
وى از مردم روم بود . پيغمبر نبود ، ولى بندهاى شايسته بود كه خدا را دوست مىداشت ؛ خدا نيز او را دوست مىداشت . خيرخواه خدا بود ؛ خدا نيز خير او را خواست . قوم خود را به خداپرستى و تقوى امر مىكرد پس او را ضربتى بر شاخ(يكسوى سرش) زدند . از آن پس روزگارى از آنها پنهان شد و سپس بازگشت. ضربتى ديگر بر شاخ ديگرش زدند (از اين رو او را ذو القرنين خواندند)
خداوند ابر را در اختيارش قرار داد ، كه مركب او بود و اسباب و وسايل برايش فراهم نمود و نور را برايش منبسط كرد ، كه شب و روز نزد او يكسان بود .
وى اوصاف آب حيات را شنيده بود ، كه هر كه از آن بنوشد تا صور اسرافيل زنده ماند . لذا در جستجوى آن برآمد ، تا به جائى رسيد كه در آنجا سيصد و شصت چشمه بود كه يكى از آنها آب زندگى بود. خضر يكى از همراهان او و در رأس سپاه او بود . تنها خضر بدان دست يافت و ذوالقرنين و ياران با دست تهى بازگشتند و آن چشمه در ظلمات بود. وى با حضرت ابراهيم همزمان بود و نخستين دو نفرى كه در روى زمين با هم مصافحه كردند ، او و ابراهيم بودند .
شهر اسكندريّه را او بنا كرد و مسجدى عظيم در آن ساخت .
و اما ابوالكلام آزاد - دانشمند مسلمان هندى - طبق قرائن و شواهدى او را كورش كبير پادشاه هخامنشى پنداشته و گويد: پس از آن كه كورش به تخت سلطنت نشست ، با پادشاه ليدى كه كرزوس نام داشت روبرو گرديد . مورّخين يونان عموما بر اين عقيدهاند كه نخست كرزوس جنگ را آغاز كرد و كورش در حال دفاع بود . كورش در اين نبرد بر او پيروز گشت . ليدى در آسياى صغير، آناتولى (تركيه) قرار داشت . حكومت ليدى تحت الحمايه يونان بود . كورش با مردم آن سرزمين بگونهاى رفتار نمود كه آنان احساس نمىكردند آتش جنگى به ديار آنها كشيده شده است . از نظر ابوالكلام اين سفر كه كورش به غرب كرده ، همان است كه در قرآن آمده .پس از آن كورش متوجه مشرق زمين شد . قبايل وحشى و عقب مانده "كيدروسيا" و "باكتريا" كه در نواحى مشرق سكونت داشتند ، سر به شورش برداشته بودند . كورش براى خواباندن فتنه به آنجا لشكر كشيد . سفر سوم كه قرآن مىگويد از دگر راه بازگشت ، به سمت شمال و براى اصلاح امر "ماد" بوده ، و آن سرزمين از سلسله جبال شمال شرق ايران آغاز گشته و به درياى خزر و درياى سياه مىرسد ، كه آنجا را قفقاز و به اصطلاح پارسيان كوه قاف گويند، در اين سفر كوروش به نزديك رودى رسيد و در كنار آن اردو زد، اقوام اين منطقه از دست قومى بنام "يأجوج و مأجوج" به نزد كورش شكوه نمودند . وى به بناى سدى بين دو رشته كوه كه در آنجا بود و تنها راه عبور آن قوم بود ، پرداخت و بدين وسيله آنها را از آن گرفتارى نجات داد .
|