ارم

 

"الم تر كيف فعل ربّك بعاد * ارم ذات العماد * التى لم يخلق مثلها فى البلاد" ؛ آيا ندانستى كه خدايت با قوم عاد، با آن بناى ستون‏دار كه نظير آن در شهرها ساخته نشده بود چه كرد؟

از اين آيات چنين استفاده مى‏شود كه ارم عمارت مخصوص و يا شهرى با شكوه بوده كه مانندى نداشته، و آن شهر يا آن عمارت در اثر خشم خداوند ويران گشته است .

بعضى گفته‏اند: ارم نام قبيله‏اى است، يعنى قبيله‏اى كه داراى چنان ساختمانهائى بود. آيا آن ساختمان يا آن شهر در كجا بوده معلوم نيست، در اين‏باره افسانه‏ها آورده شده است .

زمخشرى گويد : ارم بلادى است كه اسكندريه در آن واقع است و ديگران گفته‏اند "ارم ذات العماد التى لم يخلق مثلها فى البلاد"در يمن است بين حضرموت و صنعاء و آن بناى شداد بن عاد است .
روايت شده كه شداد بن عاد جبارى بود و او چون نام بهشت شنود و از آنچه خداى تعالى در آن مؤمنان را مهيا كرده ، از كاخهاى زرين و سيمين و نهرهاى جارى و غرفه‏ها بالاى غرفه‏ها آگاه شد ، بزرگان دولت خويش را گفت من در زمين جائى همچون بهشت برگزينم پس صد تن از كارگزاران و قهرمانان بدين كار گماشت و در فرمان هر يك از ايشان هزار تن از اعوان خود را قرار داد و بديشان فرمود تا فلاتى در سرزمين يمن بجويند و جائى كه خاك آن خوشتر باشد برگزينند ، و ايشان را اموال بسيار داد و مختار كرد تا هرگونه صلاح بينند كار كنند ، آنگاه به عمال سه‏گانه خود غانم بن عُلوان و ضحاك بن عُلوان و وليد بن ريّان نامه نوشت و ايشان را بفرمود تا به عاملان خويش در آفاق بلدان نامه نويسند تا هر چه از زر و سيم و درّ و ياقوت و مشك و عنبر و زعفران در سرزمين ايشان است ، گرد آورند و به وسيله آنان نزد شدّاد فرستند ، آنگاه كسان به همه معادن گماشت و هر چه طلا و نقره در آنها بود استخراج كرد ، سپس عاملان ثلاثه وى غواصان به درياها فرستادند و جواهر استخراج كردند و به اندازه كوهها از گوهران گرد آوردند و همه آنها را به سوى شدّاد فرستادند ، پس حفاران را در معادن ياقوت و زبرجد و ديگر گوهرها به كار گماشتند و بخش بسيار از آنها جمع آوردند و خشت‏ها از طلا بساختند آنگاه شهر ارم را با آنها بنياد نهاد و ديوارها را به درّ و ياقوت و جزع و زبرجد و عقيق مرصّع كرد و غرفه‏ها بالاى غرفه‏ها بساخت و ستونها از زبرجد و جزع و ياقوت برآورد و در زير شهر واديى ساخت ، به شكل قناتى عظيم كه چهل فرسنگ از زير ارم امتداد دارد و از آن وادى جويهاى خرد به كوچه‏ها و شوارع و كوى‏ها كشيد و آب صافى در آنها جارى كرد و بفرمود تا كرانه‏هاى نهر و همه جويها را با زر سرخ مطلى كردند و به جاى ريگها انواع جواهر سرخ و زرد و سبز بكار برد و بر دو كرانه نهر و جويها درختان از زر برآورد و ميوه آنها را ياقوتها و جواهر قرار داد و طول مدينه 12 فرسنگ و عرض آن نيز همين مقدار بود و سور آن مرتفع و مشرف بر شهر بود و در ارم 300 هزار قصر كه بيرون و اندرون آنها به اصناف جواهر مرصّع بود ، ساختند و شدّاد در ميانه شهر ، بر ساحل نهر قصرى عالى مشرف بر همه كاخها برآورد و در آن به سوى وادى ، به مكانى وسيع باز مى‏شد و آن داراى دو لنگه (مصراع) از طلا و مرصع به انواع ياقوت بود و شداد فرمود تا گويها از مشك و زعفران در شوارع و طرق انداختند و ارتفاع سرايها در همه شهر سيصد ذراع و ارتفاع سور سيصد ذراع بود و از داخل و خارج به انواع ياقوت و جواهر ظريفه مرصع بود سپس در بيرون سور شهر ، پشته‏اى برآورد دائر بر 300 هزار منظره كه خشت آنها از زر و سيم و سر به آسمان كشيده و محيط به سور مدينه بود و آن را فرودگاه لشكريان خويش كرد و پانصد سال در بناى شهر سپرى شد و خداى تعالى خواست از او و عساكر وى به رسالت و دعوت به توبه و انابه حجت گيرد پس هود(ع) را كه از بزرگان قوم بود ، به جانب شداد فرستاد و او به روايت بعضى هود بن خالد بن الخلود بن العاص بن عمليق بن عاد بن ارم بن سام بن نوح (ع) است و جز اين نيز آورده‏اند و ما متعرض آنها نمى‏شويم پس هود (ع) به سوى او رفت و او را به خداى تعالى دعوت كرد و از او ايمان و اقرار به ربوبيت و وحدانيت درخواست ولى شداد در كفر و طغيان پايدار ماند و اين وقتى بود كه از پادشاهى او هفتصد سال گذشته بود ، پس هود او را از عذاب ترسانيد و از زوال ملك برحذر داشت اما شداد از انديشه خود بازنگشت و دعوت هود را اجابت نكرد . موكلان شداد بناى شهر را به اتمام رسانيدند و او را خبر كردند ، پس وى با 300000 تن از خدم و حشم و موالى خود بدانجا شد و پسر خويش مَرثَد بن شداد را در حضرموت و ديگر نواحى عرب جانشين خود كرد و گويند كه مرثد به هود (ع) ايمان آورده بود ، پس چون شداد به ارم نزديك شد و به يك منزلى آنجا رسيد صيحه‏اى از آسمان نازل گرديد و او و اصحاب وى همگى را بكشت و حتى يك تن از ايشان نماند تا خبر باز رساند ، و همه كسانى كه در شهر ارم بودند از كارگران و پيشه‏وران و وكيلان و قهارمه بمردند و شهر خالى گشت و در زمين فرو رفت و ديگر كسى داخل نشد مگر يك تن در عهد معاويه ، كه او را عبداللَّه بن قلابة مى‏گفتند و او را داستانى طويل است و تلخيص آن چنين است : وى از صنعاء در طلب شتر خويش كه گم شده بود بيرون رفت و به شهرى رسيد كه صفت آن پيشتر گفته شد . عبداللَّه از آن شهر مقدارى از گوى‏هاى مشك و كافور و ياقوت برگرفت و به شام نزد معاويه شد و او را از آنچه ديده بود خبر داد و جواهر و بنادق را كه به مرور زمان ديگرگون و زرد رنگ گشته بود ، بنمود ، پس معاويه كعب‏الاخبار (كعب الخبر) را احضار كرد و از او داستان آن شهر بپرسيد كعب گفت اين شهر ارم ذات العماد است كه خداى تعالى در كتاب كريم ذكر او آورده و آن بناى شداد بن عاد و به قولى شداد بن عمليق بن عويج بن عامر بن ارم است .


و مؤلف قاموس الاعلام تركى گويد : در باره ابنيه و باغها و آبادى ارم ذات العماد روايات مبالغه‏آميز و حيرت‏انگيز بسيار در كتب عرب نقل شده است البته اين اغراق گوئى‏ها مولود ترقى و عمران بسيار است كه در ازمنه قديمه در اين سامان موجود بوده و در زمان ما هم بقيه آثار عتيقه و ويرانه‏هاى جسيم آن شاهد اين مدعاست (دهخدا)
 

 

 

مطالب مرتبط