هو المعشوق

 صدایی نامم را می خواند! صاحب صدا کیست؟
 نمی دانم…!
باید بروم…به کجا؟! نمی دانم!
در اوج حیرانی،اولین گام را بر می دارم تا صاحب صدا را بیابم…!
می روم… وباز هم میروم …!
ناگهان خود را در جاده ای می یابم.
مسافری را می بینم… کوله بار به دوش در حرکت است.
میگویم:ای رفیق! من کجا هستم ؟!
این جاده دیگر کجاست؟جواب میدهد:جاده،جاده زندگی است !!
تابلو را ببین !! توقف،ممنوع….!
و این چنین،در چشم بر هم زدنی،محو یک صدا مسافر راه زندگی می شوم!
هرچه بیشتر  می روم، چشم اندازهای جاده،مرا متوقف می کند .
اما آن صدا،و حرف آن مرد که گفت،توقف ممنوع …
مرا وادار به حرکت می کند!
همان صدا که نامم را خوانده بود می گوید:مسافر راه زندگی …!
می خواهی بدانی من کیستم؟! پس،عاشق شو !
و این گونه است که مسافر راه عشق می شوم …
عاشق  آن صدایی که مرا خوانده بود!
پس می روم و می روم و می روم.
هر چه بیشتر پیش میروم،با صدا یکی میشوم!
این بار صدا در خودم است که فریاد میزند:
ادعونی،استجب لکم…!
بخوانید مرا،تا اجابت کنم شما را !
مسافر راه زندگی شدم… عاشق شدم …
معشوقم را خواندم… در خود یافتمش …
پس،اجابتم کر د…!


از بایزید بسطامی پرسیدند:
در نماز چون سر به سجده نهادی توقف بیشتر کردی.
گفت: چون "سبحان ربی الاعلی"می گفتم جواب"لبیک عبدی"دیرتر آمد، توقف از آن بود.


یک عمر به خدا دروغ گفتم

من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانسته اما رسوام نساخت و مرا مورد قضاوت قرارنداد !
هرچه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضرشد. اما من هرگز حرف خدا را باور نکردم .
وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم ها و گوش هایم را بستم تا خدا را نبینم و صدایش را نشنوم .
من ازخـــدا گریختم بی خبر از آن که او با من و در من بود !
می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواست بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها بلا و مصیبت ماندم .
از همه کس کمک خواستم اما هیچ کس فریادم را نشنید و یاریم نکرد .
با شرمندگی فریاد زدم :
خدایا اگر مرا نجات دهی‌، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هرچه بگویی همان را انجام دهم !
درآن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد .
گفتم : خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت و لطف بی حد تو را جبران کنم ؟
گفت : هیچ. فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان درهمه حال درکنار تو هستم .
گفتم : خدایا عشقت را پذیرفتم و ازاین لحظه عاشقت هستم .
سپس بی آن که نظرخدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگیم ادامه دادم. اوایل کارهر آن چه از او می خواستم فراهم می شد. اما ازدرون خوشحال نبودم !
نمی شد هم عاشق خدا شوم وهم به نظرات او بی توجه !
راه و روش خدا را نمی پسندیدم .
با آن چه او می گفت من به آرزوهای بزرگی که داشتم نمی رسیدم .
پس او را فراموش کردم تا راحت تر به آن چیزهایی که می خواهم برسم !
برای ساختن کاخ رویاییم از رهگذران کمک می خواستم .
آنان که خدارا می دیدند سری ازتاسف تکان می دادند و رد می شدند و آن ها که جز سنگ های طــلایی قصـــرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آن ها نیزبهره ای ببرند که همان ها در آخر کار از پشت خنجرها زدند و رفتند !
همان گونه ازمن گریختند که من از صدای خدا و  وجدانم !
نا امید ازهمه جا دوباره خدا را خواندم. کنارم حاضربود !
گفتم: دیدی بامن چه کردند؟ !
آنان را به جزای اعمالشان برسان ...
گفت: تو خودت آن ها را به زندگیت فراخواندی !
ازکسانی کمک خواستی که محتاج تر از هرکسی به کمک بودند .
گفتم: مرا عفو کن . من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم. اگردستم بگیری و بلندم کنی هرچه بگویی همان کنم .
بازهم خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد .
نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره روی پای خود ایستاده ام .
گفتم: خدایا چه کنم ؟
گفت: هیچ. فقط عشقم را بپذیر و مرا باورکن و بدان که همیشه در کنارت هستم .
گفتم: چرا اصرار داری تو را باورکنم و عشقت را بپذیرم؟ !
گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور کردی اگرعشقم را بپذیری وجودت آکنده ازعشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که درجست وجوی آنی می رسی و دیگرنیازی نیست که خود را برای ساختن کاخ رویاهایت به زحمت بیاندازی! دیگر چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی و به خاطرآن از من روی گردانی. وقتی مرا باورکردی حرف ها و وعده هایم را باور خواهی کرد !
وقتی عاشقم شدی و باورم کردی به آن چه می گویم عمل می کنی زیرا درستی آن ها را باور داری و سعادت خود را درآن ها می بینی !
بدان که  :

من
عشق مطلق، آرامش مطلق
و
نور مطلق هستم
 و از هر چیزی بی نیاز !

مطالب مرتبط