دیدگاه یک جهانگرد درباره خوشبختی مردم ایراج
.... از اردیب به ایراج رفتیم که روستایی ییلاقی و بسیار با صفا بود . قلعه ای داشت که سرسبزترین تصویر حاشیه کویر را زیر نگاه خود داشت . آن قلعه سالخورده در آخرین روزهای حیات خویش یاغی های قد بلند را پشت دیوارهای بلند غیرت خود پناه داده بود . اما بی خبر از نو شدن زمانه ، در برابر چند توپ نامرد برای همیشه در هم فرو ریخته بود .
ایراج 33 چشمه داشت که هر کدام از درون خانه ای می جوشید و هر یک نام صاحبخانه را به روی خود داشتند . معماری ایراج با معماری روستاهای دیگر آن نواحی تفاوت داشت . چون موقعیت آبادی کوهستانی بود.خانه ها حفاظ چندانی نداشتند. پس از سرازیر شدن از قلعه قصد کردیم که به دیدن بقعه " خواجه خضر و پیر " برویم ، اما گرگ و میش هوا ما را از روستا بیرون برد .
ایراجی ها روزه ها یشان را شکسته بودند که ما از روستایشان خارج شدیم . روشنایی پنجره های چوبی آنها و بوی سفره های افطاری مرا دیوانه کرده بود . بی اختیار سرم را به دیواره سرد فلزی ماشین فشاری دادم تا شاید عذاب آن همه غریبی و تنهایی را احساس نکنم . آنقدر با نا امیدی به ایراج و پنجره های روشنش نگاه کرده بودم که پهنای صورتم از اشک خیس شده بود . هیچ گاه در زندگی خوشبختی را آنچنان روشن و صریح ندیده بودم . در آن میان ،غم من همه به خاطر این بود که چرا آن خوشبختی ربطی به من ندارد .
احساس حقارت وخستگی مرا از پا در آورد ه بود . دیگر تحمل ادامه سفر را نداشتم . کاش می شد یک نفس به طبس برویم و به سرعت خودمان را به تهران برسانیم .....
برگرفته از کتاب (( دریای گمشده )) ، سفرنامه محمد کاظم مزینانی
اباذر نجفی
مطالب مرتبط