چوپان
راهش دراز ، جانش ملول ، تُبره اش بر دوش
و عصایش بر دست ،
صورتش سوخته از حُرم تموز
و گلو خشک شده از شدت سوز
سر و رویش ، همه پوشیده غبار
کاش می شد که بشویَد رویش،
حیف تا چشمه آب ، راه بسی طولانی ست
چشمهایش بی سو ست
کمرش خم شده از رنج زمان
لیک دلش شادان است !
نه درختی که به سایه ش خیزد
و نه ابری که سرش سایه کند
بوته ها خشکیده ، شاخه ها بشکسته ،
گوسفندان همه نالان و عجول
جمله در حسرت آبی ماندند
{ وای این وادی تفتیده چقدر افسرده است ! }
پشت هر سنگ ، شاید گرگی به کمین بنشسته ست
یا عقابی ز هوا بره نشان بگرفته ست ...
لیک ، چشمش
گرچه دریای غم است
همه شب بیدار است
علی اکبر نجفی
مطالب مرتبط