چند مطلب خواندنی

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است...
به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.  دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است ، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...     ابتدا در فاصلۀ 4 متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید ، همین کار را در فاصلۀ 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.      
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیۀ شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصلۀ ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.     
سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید: 
 عزیزم ، شام چی داریم؟  جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت:  عزیزم شام چی داریم؟
 و همسرش گفت:    
 مگه کری؟!  برای چهارمین بار میگم: خوراک مرغ  
    حقیقت به همین سادگی و صراحت است.

مشکل ، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر می کنیم ، در دیگران نباشد ؛ شاید در خودمان باشد...  !      

====================================================  

پیرمردی تنها در مزرعه اش زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند امااین کار خیلی سختی بود . تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :  پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
                                                                                               امضا : دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
روز بعد  صبح  زود ۱۲  نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی به مزرعه ی پیر مرد ریختند  و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده؟  
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
=====================================================
در پادگانی در ایران در جاده ای نسبتا دور افتاده همیشه یک سرباز مسئول نگهبانی در پای درختان بزرگ آن جاده بود . روزی یکی از افسران کنجکاو شد که بفهمد درختان به این بزرگی چه نیازی به نگهبانی دارند . او متوجه شد سالها پیش هنگامی که فرمانده پادگان دستور درختکاری در آن منطقه را داده یک پست نگهبانی هم برای مراقبت از نهال ها در نظر گرفته . مدتها بعد فرمانده رفته اما پست نگهبانی پس از سالیان دراز همچنان در جای خود باقی مانده .  

 

 

 

مطالب مرتبط